به رهی دیدم برگِ خزان
پژمرده ز بیدادِ زمان؛ کز شاخه، جدا بود
چو ز گلشن؛ رو کرده نهان
در رهگذرش بادِ خزان؛ چون پیکِ بلا بود
ای برگِ ستمدیده ی پاییزی
آخر تو ز گلشن؛ ز چه بگریزی؟
روزی تو هم آغوشِ گلی بودی
دلداده وُ مدهوشِ گلی بودی
ای عاشقِ شیدا؛ دلداده ی رسوا
گویمت چرا فسرده ام
در گل؛ نه صفایی باشد نه وفایی
جز ستم ز وی نبرده ام
آه! بارِ غمت؛ در دل بنشاندم
در رهِ او؛ من جان بفشاندم
تا شود؛ نوگلِ گلشن وُ دیده شود
رفت آن گلِ من؛ از دست
با خار وُ خسی پیوست
من ماندم وُ صد خارِ ستم؛
این پیکر بی جان
به رهی دیدم برگِ خزان
پژمرده ز بیدادِ زمان؛ کز شاخه، جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان
در رهگذرش بادِ خزان؛ چون پیکِ بلا بود ...
"بیژن ترقی"
برچسب:
نویسنده: دانیال حسینپور